فعلا دارم میرم اهواز

شاید تا اخر تیر

و تو این چن مدت از نوشابه ام دورم ...

واسم دعا کنین که بتونم تحمل کنم

قراره که چهارشنبه با برو بچ -سارا .سمیرا. پوریا. محمد رضا. محمد علی. حامد. حمید . فاطمه. ساناز . اشکان . یاشار . ... - بریم رستوران شرکت

نمیدونم میتونم کاری کنم که کسی متوجه نشه که من یه چیزی کم دارم یا نه ...

ماماننننننن

۱۷ مردادم عروسیه راضیس

ای خدا میخواستم برم اصفهان استقبال ناهید مامان میگه نمیشههههههههه

الان با زهرا چتیدم

وای من خیلی اشتباه کردم

خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییی

زهرا واسه من از ۶۰ تا مدیتیشنم بهتره

امیدوارم بتونم  جبران کنم

هیچی در باره حرفامون نمی گم

...........................................................................

.....................

..................................................

............................................................

.......................................

...............................................................................

از همه لرا بدم میاد

از بابامم بدم میاد

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

امروز با ناهید میرم نمایشگاه باهام دعوا میکنه که چرا به روزبه نگفتی بیاد اینجا

خودمو نکشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینجوریه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینم از بابام

بی احساس . و....... ولی خیلی اعصابم خورده وحشتناک

از لرا متنفرممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

مممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

مممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

 

سلام علیکم

 

 

میبینم که هفته پیش میرزا پور در عرض ده مین رید به ۷۰ میلیون ایرانی

 

چش شیطون کور(!)‌ آنفولانزا هم گرفتیمو یه دو سه ساعت که چه عرض کنم یه کم بیشتر دیشب بستری شدم اونم تو کلینیک مهر طبقه همکف ویرایش ... خندم گرفته بود ....

تازه این انفولانزاه هم که مثل آدم نیستش دمار از روزگارم در آورده به جای گلو درد و ابریزشو هزار کوفت و زهر مار دیگه تا 4 روز سردرد شدید(هرچی بگم شدیید بازم کمه به خدا) حالت تهوع و وقتی هم رسیدیم یاسوج دیگه تب و لرزم اضافه شد ... اخه مثلا رفته بودیم گچساران مسافرت ... (گور بابای سفر اگه اینطوریه نخواستیم) 5 روز گچ بودم که 4 روزش مریض بودم اونجا هم دایی حمیده بیچاره برد منو کلینیک مهره اونجا جالب اینجا بود هم دکتره هم پرستاره که منه بدبختو آمپول میزد (60 بار) از دانش  آموزاشون بودن ولی خیلی با حال بود خیلی هم آروم میزد ... یه شبشم (همون شبی که واسه اولین بار امپول خوردم) زن عموی مامان با خاله پری و خاله زری و خاله زیبا و دایی مهران زندایی شیلا اومدن اونجا فقط خاله الهه نیومد اونم به خاطر دوقلو ها ... خیلی باحال بود خیلی خندیدیم منه بی عارم که دو ساعتی میشد آمپول مسکنو زده بودم سرم دردش کم شده بود نشستم باهاشونو به مسخره بازی در آوردن و خندیدن (یادش به خیر) اخر شبم به جای همه خنده ها گریه کردم از سر درد (هه) عزیزم پسر دایی مهران خیلی خوشکله_ شایان _ ابله مرغون در اورده بود بیچاره گناه داشت مامان بش میگفت منو میشناسی؟ با لهجه شیرین خودش گفت :نه ولی من شایانم ... . بابا بزرگم که شربتا رو به جای باطری ماشین اشتباهی گرفتو باور کن یه ربع ساعتی همه میخندیدیم .

علی هم که طبق معمول با همون حرفاش ... حالمو به هم میزنه اومده بود یکی از جزوه هاش از پریماتها گفته بود( اخه ترم اخر میکروبیولوژیه کازرون میخونه ) داده به من که بخونم دلم نمیخواد که بنویسم ولی واقعا دیگه کثیف شده اصلا همه پسر داییام دیگه از راه به در شدن بابا خوبه ه تو تو گچی والا خدا میدونس دیگه چی کارار میکردی (به سگش ویسکی داده بود هه) حالا سگه عین .... میمونه از نژاد ژرمنم هستش الانم دوماهس ولی این هوا بزرگیشه ... سگه هم سوسول اه من اصلا کاری بهش نداشتم ولی خوب اینکه دیدم رفت رو تخت خوابش خوابید حالمو به هم زد کثافت نجس بعدشم دیدم دست علی رو لیسید دیگه عمرا به علی دست بدم یا بذارم دستش به چیزی از وسایلم بخوره ... یه جریانه جالب از اولین روزی که سگشو دیدم (هفته پیش بودا چون من خیلی قته گچ نرفتم عیدم نرفتم خونه علی) اون روز همه خونه مامن بزرگ اینا بودن سر سفره ناهار اول اینو بگم سر همون سفره منو سمیرا کشفیدیم که عرفانم ابروهاشو برداشته و تو اون جمع فقط منو سمیرای بد بخت بودیم که ابروهامون دس نخورده بود .. حالا بگم که همون روز بعد از غذا دیدم عرفان داد میکشه که من شهبون استخونی ام استخوناتونو بدیم به من بش میگم واسه چیته علی جواب داد میخوام بدم به سگه ... سمیرا اروم بهم گفت الان میرن خونه علی بیا بریم ما هم لباسامونو بپوشیم بریم باشون ... زودی آماده شدیم دیدم علی و دایی سعید بلند شدن منم با لحن بچه گونه گفتم منم بیام؟ علی گفت بدو ما عجله داریم خلاصه منو سمیرا هم خودمونو انداختیمو رفتیم دم در دیدم دای مجید ایستاده گفت کجا؟ گفتم خونه علی گفت منم میام ... گفتیم بدو ... رفتیم خونه مامان بزرگ اینا 18 جنوبیه خونه علی 14 حالا که رسیدیم سر کوچشون اقا یادشون اومده کلید خونه ماامن بزرگشه رفتیم اون سر شهر تا کیامرسی

حالا دیدم دایی مجید رنگش در حال عوض شدنه میگم چییه دایی جون؟ میگه من میخواستم برم توالت داخلیه پر بود اومدم بیرونیه بازم کسی تو بود شما هم گفتین میریم خونه علی گفتم همین بغله خوب میام اونجا حالا هم دارم میترکم .. ماهم زدیم زیر خنده و رفتیم تو راه علی اهنگای خوشکل خوشکل میذاش ولی من از نانسی زیاد خوشم نمیاد اونم هی نانسی میذاشت خوشم اومد که دایی سعید یه سی دی از جیبش در آورد گذاشت عزیزم شهاب تیام بود اونم اهنگه دختر کابلی ... یاد کفتر ناهید افتادم دلم هواشو کرد(کفت یه رازه بین منو ناهید و هانیه) ... رفتیم رسیدم خونه منم از علی پرسیذم سگت کجاست گفت تو حیاط اونوریه منم خیالم احت که سگس نیس رفتم تو یهو دیدم یه جونور وحشتناک داره میاد طرفم حالا نه واق واق میگنه نه هیچی فقط میدونم جیغ کشیدم و دویدم تو حیاط علی هم داد زد

جِنی جِنی بیا شانس ما هم اونم رفت .. منم علیو قسم دادم که کاری کن طرفم نیاد اخه من انتظار سگ خوشکلو کوچولویه سفیدو داشتم که یکی از گوشاشو با پاپیون قرمز بسته (!)‌

خلاصه سگه هم رفتو پای سمیرا رو بویید و باش دوس شد ولی من حتی تا فاصله دومتریشم نرفتم همه رو مجبور کردم برگشتیم خونه مامان بزرگ ... با بچه ها روز خوبی رو داشتم ولی خوب دلم خیلی تنگ شده بود واسه یه نفر

الانم که یاسوجمو تا 4 روز استراحت مطلق باید بکنم ولی امروز رفتم مدرسه کثافتا نمره هامو کنم دادن نم هی اعتراض میذارم هی بهم اضافه میشه .. ولی شیمیم افتضاح شد واقعااااااا جلوی طرب آبروم رفت .. ولفی اعتراض میذارم میدونستم بد دادم ولی نه تا این حد ...  حال ندارم از امروز بگم ... ولش کن فقط میخوام بگم که :

 

زدم به دنده بی خیالی واسه درسام آخه دارم داغون میشم پیش هرکی میرم میگه ضعیفیت ماله اینه که رو نمره هات حساسی اخه حساس که نه وحشتناک حساسم اگه نمرم کم شه خودمو میکشم ولی خوب اصلا واسه شیمیم گریه نکردم به خودمم فشار نیاوردم من مینوم درستش کنم امسال نشد ساله دیگه ....

 

راستی سمیه جونم امتحان علوم پایه بالاترین نمره رو آورد بش خونه دادن حالا هم داره کیف میکنه و حال ... خوش به حالش از حالا همه صداش میزدن خانوم دکتر .. خوب منم از همین الان صدا میزنن خانوم دکتر !

 

 

سلام

فکر کنم این یکی اپه خیلی طولانی شه ولی خوب از همین حالا میگم مجبور نیستی بخونی جاست فور خودمه که دوساله دیگه اینا رو بخونمو یادشون بیفتم .. آه ....

خوشحالم  یعنی باید خوشحال باشم چون هیچ مشکلی ندارم چون همه چیز حل شد همه چیز، واسه اونم خوشحالم چون همین هیچ کاری نکردنم باعث شد که اون به خیلی چیزایی رو که از دست داده بود برسه ... چیزی که دوسال بود اونو از دست داده بود آره دوست عزیزش ... و خیلی چیزای دیگه ... خوشحالم ولی بازم ته دلم یه ناراحتی احساس میکنم اینم به خاطره اینه که اون واسه دوست عزیزش ناراحته اخه حالا که جمعون داره درست میشه اونم باید باشه تا بتونیم هممون با این روزگار لعنتی مبارزه کنیم .. نذاریم که شادیامونو ازمون بگیره ما باید چهار تایی با هم باشیم(یا شایدم 5 تایی با زهرای عزیزم) ... واسه همین منو اون قول دادیم که نفر پنجمو به جمعمون اضافه کنیم واسمون دعا کنین اخه خیلی سخته ولی من مطمئنم که شدنیه ... ولی اون نباید چیزی بفهمه چون دوباره امکان داره ضربه بخوره خوب خوده ما هم ممکنه که چن بار شکست بخوریم(خدا نکنه) ولی باید ادامه بدیم پس واسمون دعا کنین ما به دعا های شما محتاجیم ... اینبار قول دادم یه قول درست و باید هم خیلی با احتیاط عمل کنیم چون من دیگه نمیتونم اون ضربه سخت قبل از عیدو دوباره تحمل کنم اصلا نمیتونم ... میدونی من وقتی قول میدم از تموم جونم مایه میذارم واسه عملی کردنش و قبل از عیدم منو شیکوند همین ... منم مجبور شدم که قولمو بشکنم ..دیگه توان نداشتم ... اما اینبار قولم رو درست میدم(!یعنی چی؟!) اینبار واقعا سعیمونو میکنیم چون الان میدونم اگه دوستش خوشحال باشه اونم خوشحاله پس برای خوشحال کردن اون این دفعه هم تمام سعیمو میکنم واسم دعا کنینننننننن ...

ما باید به زندگی اونا هم سرو سامون بدیم(میبینین اعتماد به نفسو؟) زندگی خیلی مشکل داره خیلی سختی داره مخصوصا وقتی که بفهمه که تو عاشقی بیشترو بیشتر مشکلاشو بهت نشون میده ولی .. ولی این ما هستیم که نباید به مشکلا و به زندگی اجازه بدیم که هر کاری که دلش میخوادو سرمون بیاره ...

 

 زندگی را می توان درغنچه ها تفسیر کرد
با نگاه سبز باران عشق را تعبیر کرد
زندگی راپر ز احساس کبو تر ها نمود
کینه را با نگاه ساده ای زنجیر کرد
همچو شبنم چشم را درچشم شقایهاگشود
طرح یک لبخند را بر برگ گل تصویر کرد
زندگی را می توان در خلوت هر صبحدم
با وضوئی با دعایی با خدا تقدیر کرد
کاش میشد لحظه ها را قاب کرد
روزهای تیره را خواب کرد....  

 

 

میخوام از امروز صبح بگم ... خیلی خسته شدم از درس خیلی دیگه نا ندارم از نوزده اردیبهشت تا حالا دارم میخونم یعنی دارم امتحان میدم بابا بسه دیگهههه مردم میترسم بزنم این 3تای آخری رو خراب کنم اون وقت چی میشه (؟؟؟؟) شانس ما هم امتحان زیست و ریاضی تکمیلیه (وای ریاضیه سخته مخصوصا اینکه از ترم اول تاحالا حتی پاک نویسشم نکردم.. چه کنیم دیگه ماییم) دیشب دیگه اتاقم از خونه حالم ب هم میخورد رفتم تو حیاط تا ساعت 1 تو حیاط بودم ولی خوندما 3 ساعت دقیقا اونجا بودم ولی درستم خوندم .... مامان اومد صدام زد منم دیگه ول کردم رفتم تو ولی اگه میذاشت یه دورو میدم همون شب ...  من خوابیدم صبح ساعت 4 30 ماامن یدارم کرد هم نمازمو بخونم هم درسمو منم هم نمازمو خوندم هم دعا کردم واسه هممون که اون کمکمون کنه حالا که ما شروع کردیم  و نشستم به درس خوندن ... یاعت 530 بود خوابم گرفت ولی خوب نشستم یه درسه دیگه رو هم بخونم که یهو احساس کردم صدای جیغ میاد اره واقعا مییومد احساس میکدم همین جلومن دارن جیغ میکشن یه زنه با لهجه لری داد میکشید دده دده یه پسره هم مثله زنه داد میکشد دی دی .... (اگه فهمیدی یعنی چی)‌وای خیلی ترسیدم باور کنین احساس میکدم تو فاصله یه متری من ایستادن وحشتناک جیغ میکشدنا وحشتناکککککککککککک خیلی ترسییدم یادم افتاد که خدایی نکرده یه روزی هم واسه من اینطوری میکنن (مامان)‌ دلم واسه مامانو بعضیا سوخت تو اون لحظه  ولی مگه قطع میشد منم واقعا ترسیده بودم رفتم تو اتاقم که بخابم دیدم که نه اینجا صدا بدتر میاد  پنجره رو بستم پرده رو هم کشیدم ولی انگار رفتن بالا پشت بوم اخه صداشون از لوله بخاری میومد منم روتختی رو گرفتم رو گوشامو قل هوالله خوندمو خوابم برد ... قرار شده بود که منو ناهید امروز ساعت 7 بریم اخه امتحانمون 10 شروع میشد  به خاطر سوم ریاضیا که دخترا حوضشون تو مدرسه ما بود (همه سوما بودن حالمون به هم خورد ازشون اصلا بهشون نمیومد که اینا دانش آموز باشن ==== خوش به حال بعضیا با رقیباشون. البته بچه های مدرسه ما عالین مراقب باشن ...) منم ساعت 730 بود که رفتم مدرسه دیدم ناهید اومده با هم نشستیم خوندیم بعدشم رفتیم زیر سایه درخته که بیرون مدرسس ... ناهید کتابشو گذاشت رو زمین و میخوند که یهو دیدم یَک دادی کشید که گوشام پاره شدن و 3 متر پرید تو هوا و بعدشم فرار مرد رفت اون ور نیگا میکنم یه مارمولکرو میبیم که کلشو بلند کرده چشاشم قلمبیده هی داره راستو نیگا میکنه چپو نیگا میکنه (من زیاد از مارمولک نمیترسم دشمنای من سوسکنو عنکبوت) منم رفتم کتابشو برداشتم رفتم پیشش بیچاره داشت سکته میزد بردمش تو آب بهش دادمو باز نشستیم به خوندن ... اینبار دیگه نرفتیم تو نماز خونه واسه امتحان رفتیم تو سالن (سالن ورزشی پیشت مدرسمون)‌ من اونجا رو بیشتر از نمازخونه دوس داشتم امتحانه هم که خیلی آسون بود ولی خوب من طبق معمول املا رو درست ننوشتم و یه نیم نمره ای غلط دارم (عیبی نداره نه؟)‌ منو ناهید و سحر زود دادیمو اومدیم بیرون منتظر وایسادیم تا طاهره بیاد (راستی چنان ابرویی از طاهره بردم من که نظیرش پیدا نمیشه همین الان میگم میترسم واقعه به این زیبایی یادم بره بگمش == روزه 5 شنبه بعد از امتحان عربی (11/3) طاهره و امید(بی افش) با هم قرار میذارن که برن کافی ... منو ناهیدو سحرم میریم .. من شاید 10 مین فقط نشستمو زود بلند شدم ولی تو همین 10 مین طاهره اومد روخطم  خوب دوتایی با هم بودن رو یه سیستم دیگه  یه مشتی حرف زدو واسه خودش کلاس گذاشت بعدشم دیگه هیچی نگفت منم واسش بای زدم که دارم میرم دیدو جواب نداد دوباره زدم جواب نداد گفتم خره جئاب بده نداد گفتم بهش کثافت باز جواب نداد گفتم بیشعور بازم ندااد(فقط اینا رو بلدما دیگه فحش بلد نیستم)‌ منم واسش نوشتم واست دعا میکنم که سعید و حامد بیا تو رو ببینن با امید (فکو فامیلای طاهره) و رتم ولی اون اخرش جواب منو داد .. منم یه کوچولو با سونیای عزیز چتیدم و اومدم خونه ... .

عصر که شد طاهره زنگ میزنه اینجا میبینم ناراحته میگم چته میگه سعید بهم گفته پستو بده میخوام چه میدونم یه کاری کنم میره میبینه که من واسش اف گذاشتمو همه چیز لو میره یعنی پی امای من نرسیده دسه طاهره و افا رو سعید میخونه و ...

همه چی لو میره البته خوب شد تا دیگه سعید نره پشت سر من بد بخت حرف دراره)

اها قبلشم من ان شدم *** و زهرا جونم هم بودن هر سه تایی البته با عاطفه جون خواهر زهرا کلی حالیدیم نامردا من هدفونم گم شده بود ولی اونا به هم ویس دادن منه بیچاره هم زیر تخت در حال گشتن دنبال هدفونه وبدم ولی خوب خیلی کیف داد اصلا بهترین روز زندگیم بود وقتی هم که همه رفتیم هد فونه پیدا شد ناهید عزیزم(!) میذارتش تو یه جعبهه بعدشم روش شرو ور مینویسه  منم که اصلا فکر نمیکردم تو اون باشه دیگه دیگه اونا از شنیدن صدای لذت بخش من محروم میشن ...

خوب کجا بودم اها طاهره اومد منو سیمینو هانیه و سحرم عکس گرفتیم باز و اومدیم خونه تو راهم طاهره نزدیک بود خفه شه که راننده آژانسه رفت واسش یه لیوان آب گرفت و اوانو نجات داد بعدشم ناهیدو طاهره رفتن کافی من و سحرم رفتیم خونه (نامردا مثله اینکه حالا که من نرفتم بعضیا رفتن اونجا )  

اوامد خونه سراغ مرده ه رو گرفتم مامان گفت که به خاطر فرهنگ خیلی بالاe مردم این شهر(شهر که چه عرض کنم از داهاتم بدتره) اینا قبل از اینکه مریض بمیره واسش عذا داری میکنن ه زودتر بمیره اینام زنه حالش بد میشه به ای اینکه بهش امیدواری بِدن بالا سرش نعره میکشیدن .....

وای چن روزه دیگه تولد یه نفره که من باید واسش هدیه بگیرم بعدشم یهکیو دعوت کردم سینما  بعدشم کارتم داره تموم میشه کله دارای منم 1000 تومن بود که البته امروز عصر ز بابای 500 گرفتم برم لواشک بگیرم دلم نیومد هدرش بدم برش داشتم (اینم رگه اصفهانیش گرفتش) الان جمعا 1500 دارم عالیه نه؟

وای دیگه یادم نمیاد چی میخواستم بگم  اگه چیزه مهمی بود یه باره دیگه اپ میکنم که حد اقل بخونینش ...

شب همگی به خیر

خوابم میاد راستییییییییییییییییییییییییی میبینم که معلم عزیزم اقای کاظمی هم دیگه رفتنو ما ایشونو دیگه زیارت نمیکنیم اخی ولی خوب منم مجبورم برم همون دانش خودمون .... طرب هم کتابمو گم کرده شیمیمو ...

حالا بعدن درباره تصمیمات خودمو سمیرا میگم

بای بای

نمی دونم چرا ولی الان هیچ احساسی ندارم اصلا نمیدونم چمه احساس میکنم دیگه هیچی ازم باقی نمونده ... احساس میکنم هیچ توانی ندارم  هیچی .. امروز خیلی حالم گرفته شد وحشتناکم بهم بر خورد نمی دونم میتونم بگم حق با اون بوده  یا من ولی مگه من چه گناهی کردم؟

خدا خوشش میاد من اینطوری بشم؟ نمیدونم چرا هیچی واسم مهم نیس نه درس نه عربی نه خواب نه هیچی نه مامان نه بابا نه دوست نه زندگی  الانم ساعت 12 شبه منم به بهونه عربی دارم  اینا رو مینویسم البته فکر نمی کنم امشب بتونم اپ کنم چون کانکت نمیشم ... بذار از امروز عصر بگم وای  خیلی به خودم امید دادم که این روزا زوده زود تموم میشه مگه چی شده ادمه دیگه دلش میخواد تنها باشه چرا مزاحمش بشم من که راحتی اونو میخوام حالا که اینطوری راحت تره گور بابای خودم هر چی میخوای بکشی بکش درد بکش اصلا برو بمیر بذار اون راحت باشه ... نمیدونم چرا ولی شروع کردم به دعا خوندن از زیارت عاشورا گرفته تا دعای نورو کلی دعای دیگه و کلی نماز یهو انگار یکی بهم گفت برم ان شم ، منم رفتم شانس من صبح ایدیه خودمو ناهید باز کرده بودم دوباره که رفتم اصلا حواسم نبود دیدم اون باز شد واییییییییی *** من ان بود  اولش موندم درسته یا نه ولی دیدم نه واقعا چراغه خودشه که روشنه رفتم رو خطش اومدم بنویسم سلام با خودم فکر کردم شاید خودش نباشه سریع نوشتم *** خودتی؟؟؟؟؟ منم مریم هنوز جمله دومیو واسش سند نکرده بودم که دیدم رفت  ..... ...... ...... ..... ...... ...... ای خدا    موندم چی کار کنم اصلا موندم این یعنی چی اگه اون *** من بود چرا تا من رفتم بالا اون رفت؟

شک کردم خودش باشه ولی دیدم نظرای بلاگشو تایید کرده اخه ای خدا اون چرا باید با من اینطوری بکنه؟ چرا این قد منو کوچیک کرد؟ چرا منو شیکوند؟چرااااااااااا کی باید جواب چرا های منو بده؟؟؟؟؟؟؟؟ من چی کار کردم که باید اینا رو بکشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا اون اینطوری کرد چرا منو خورد کرد؟؟؟؟؟؟ از خودم بدم میاد خیلی هم بدم میاد

دلم یخواد برم بمیرم ... یادم به حرفاش افتاد که تو بلاگش نوشته بود پس اونا چی؟؟؟؟؟ اونا همه کشکن؟؟؟ ولی نه من اونو خوب میشناسم خوبه خوب این عادتشه یادمه پارسالم یه مدتی اینطوری بود دقیقا همین موقعه ها بود ولی اخه خدا چرا من باید اینا رو تحمل کنم؟ من چه گناهی کردم؟؟؟

خدایا تو که بهم بهترین نعمتت رو عطا کردی تو که به من عشقو دادی چرا باید اینطوری بشه؟؟؟؟ چرا منو خورد کرد؟ چرا شوق منو اینطوری کوبوند؟ چرا امیدمو نا امید کرد؟؟؟ نه اینطوری هم نمیتونم بگم ناشکریه یا نه من چی؟ واییییییییییییی دیوونه شدم همش احساسای متضاددارم ولی نه من اونو دوس دارم اونو بعد از خدا میپرستم پس نباید اینطوری فکر کنم باید کمکش کنم که دیگه هیچ وقت اینطوری نشه ولی چه جوری؟؟؟ کی به من کمک میکنه؟ کی میاد واسه دله من مرحمی باشه؟ پس اون ناهید کجا رفت؟ تو هر مشکلی مثل پروانه دورش بودم ولی اون روز وقتی بهش گفتم اینو فقط یه کوچولو خندید خندشم تلخ بود اینو فهمیدم ولی الان نیس پیشم خدایاااااا چرا این قد تنهام؟ خدایا الان میفهمم هیشکیو ندارم هیشکی

فقط تو رو دارم خدای عزیز من  خدایی که تنها همدمه من تویی تنها کسی که حرفامو گوش میدی (ولی جوابی نمیدی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)خدای مهربونم ***منو بهم برگردون خدایا من بدون اون هیچم بدون اون نیستم خدای من تو ذهنم از اون چیا ساختم خدای من نذار همشون خراب شن ..... دیوونه اونم یه عاشقه اینا چیه میگی؟ اونم باهات میمونه فقط میخاد یکی تنها باشه تو رو هم نمیخواد فعلا حوصلتو ندارهههههههههههههههه

*** عزیزه من میبینی دیوونه شدم میبینی

پس بیا به دادم برس بیا که من دارم میمیرم بیااااااا مه داغونم بیا که دیگه توان ندارم  دلم به روز 21/2 خوشه چه روزی بود اون روز  بیا دلم میخواد یه باره دیگه اونو تجربه کنم بیااااا  بیا ببین مریمت چه جوری شده بیا ببین .... دلم میخواد دوباره با شربانو حرف بزنم کجاس الان؟؟؟

ای خدا ببین منو ببین هیشکیو ندارم ببیننننننننننننن خدایا چرا کمک م نمیکنی؟ یا امام زمان چرا کمکم نمی کنی؟ یا حضرت ابولفضل یا حضرت فاطمه همیشه شما کمکم میکدرین پس چرا الان هیشکی صدای منو نمیشنوه؟ ببینین من خورد شدم بیبینین منو؟ اصلا منو میبینین؟ نه .... میدونم اون قد کثیفم اون قد پستم که دیگه شما هم جوب منو نمیدین خدایا تو که از همه مهربون تری به منم نیگا کن ببین چه جوری شدم من همون مریمم که همه رو میخندون که نمیتونستم اروم راه برم که همیشه فقط مدویدم بیبن منو حالا حتی دستامم به زور دارن تایپ میکنن ای خدای من خدای با صفای من ... خدای مهربون من عشق تو توی خون من ....

***‌یادته بهت گفتم یه جوریم ؟ یادته بهت گفتم احساسمو گفتی شاید درست باشه( با همین یه جملت داغونم کردی) دیدی درست شد؟ دیدی گفتم؟؟؟ ولی به تو هم حق میدم خیلی حرفا شنیدی خیلی چیزا دیدی خیلی سختیا کشیدی ولی مگه کار من بودن؟ مگه کاره طیبه تقصیر من بود؟ مگه حرف روزبه که داغونت کردو من گفتم بهش؟ مگه .............

اون روز که بدون هیچ حرفی وسط حرفام ول کردی رفتی ... اون روز که زنگ زدم خونتون اون همه فحش ... که بابام فهمید  اینا چی؟؟؟؟؟ امروز که اینطوری کردی ... پس من چی؟؟؟؟

 

کاش به جای اینا بهم میگفتی برو گم شو

کاش بهم میگفتی برو بمیر برو گم شو

راحت تر بودم

کاش فحشم میدادی

کاش ...... کاش باهام اینکار نمیکردی

کاش برگردی

کاش تنها نذاری

کاش این روزا تموم شه

کاش من بمیرم

کاش بیای

کاش من بمیرم

کاشششششششش خدا و تو صدامو میشندین

کاشششششش ش ش ش ش ش شش ش  ش شش ش ش ش ش ش ش ش  شش  ش شش ش ش  ش ش ش ش ش ش ش شش  ش شش  شش  ش ش ش ش  ش ش ش ش ش ش  شش  ش ش ش ش ش ش ش ش ش  ش ش ش ش ش ش  ش ش ش  ش ش ش ش  ش ش ش  ش ش ش     ش ش ش ش ش ش ش  ش ش  ش ش ش ش  ش ش  ش ش ش  ش ش  ش ش  ش ش  ش ...............

کاش احساست نسبت به من عوض نشده باشه

دیگه میخوای از این کوچیک تر شم؟ از این کوچک تر؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم تقدیم میکنم بهت

اگه حرفی زدم که ناراحت شدی ببخش ولی .....

 

چرا با من  فقط با من  نمیشه چلچراغ چشم تو روشن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ......

چرا با تو فقط با تو نگاه من نمیشه لایق خواستن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟........

نگام کن من چه بی اندازه از عشق تو پر هستم

چگونه در سیاهیه دو چشمانه تو گم هستم ؟

چگونه میرسم با تو به دنیای شکوفایی؟

چگونه میشکنم بی تو در اندوه شکیبایی؟

چگونه میکشم با تو به دوشم بار تنهایی؟

چگونه میبرم بی تو امروزو به فردایی؟

نذار تا این همه خواستن سبب ساز جدایی شه

دلیل مرگ یک عشق هنوز با تو خدایی شه

چرا با من  فقط با من  نمیشه چلچراغ چشم تو روشن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا با تو فقط با تو نگاه من نمیشه لایق خواستن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.......

چرا با من  فقط با من  نمیشه چلچراغ چشم تو روشن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ......

نگاه من نمیشه لایق خواستن

 

 

 

سلام

نمیدونم چمه احساس میکنم جون تو بدنم نیس خیلی بی حالم  اما خوب تونستم تا فعلا عربی رو بخونم اما دیگه توان ندارم ... امروز صبح که بیدار شدم ساعت 8 صبح یکی زنگ درو زد منم تنها بودم دیدم نمیشناسمش درو باز نکردم(البته نفهمید که من دیدم اونو) یه تیپ ضایعی داشت ... اومدم رفتم تو اتاق دیدم انگار یکی هی میزنه به در رفتم پای پنجره دیدم دستشو از زیر در اورده تو داره درو باز میکنه منو میگین داشتم میمردم از ترس فقط میدونم زنگ زدم بابا گفم دزد اومده تی ثانیه بعد دیدم در باز شد واییییییییی شهادتینو خوندم منتظر شدم ببینم چی میشه  یکی اومد تو وای من که یخ کردم واقعا احساس کردم که مو به تنم سیخ شد وحشتناک بود ولی دیدم صداش آشناس دقت که کردم دیدم باباس به اندازه یه دنیا خوشحال شدم ولی بعدش یادم افتاد که من تو چه موقعیتی هستم دوباره حالم برگشت به قبلش رفتم تو حیاط دیدم یه کارگره بیچاره میخواسته یه کم اب برداره  (خوب خدا خیرت بده برو در یه خونه دیگه رو بزن)  بابا بهش آب دادو هر دوشون رفتن منم درا رو قفل کردم نشستم با این حال به درس خوندن تا ساعت 1030 بود که واسه استراحت ان شدم دلم میخواست ببینم مگه اونم ان شده یا هنوزم ازم دوری میکنه دیدم که نه خیال نداره که برگرده  .. منو کشت نگران خودشم میتونم بفهمم الان تو چه حالیه ولی نمیدونم چرا فکر میکنه با این کارش بهتر میشه .... الان هوس گوگوشو کردم دارم گوش میدم عزیزم از اینم خیلی دور بودم خیلی شاید یه سالی میشد گوگوش گوش نداده بودم (فکر میکنم این اهنگه دیوار سنگی واسه من ساخته شده == توی این دیوار سنگی دوتا پنجره اسیرن ....)  ظهر مامان ساعت 12 اومد با محبوبه گفت آماده شو میریم خونه عمه(چه عجب اخرین بار پارسال تابستون رفتیم ) رفتیم ولی اصلا خوش نگذشت بهم نمیدونم چرا فامیلای بابا اصلا بهم حال نمیدن اصلا ... الانم منو بابا تنها خونه ایم مامان و محبوب و مهدیه همون جان ...  یه مین پیش ان بودم پوریا هم ان بود دلم واسش سوخت میگفت واسم دعا کن تجدید نیارم اما خوب تقصیره خودشه 24ساعته گیم نته فردا هم امتحانه زیست داره (هه هه  هه)‌ بهم گفت امروز فوتباله نمیدونم چی کار کنم .. بهش میگم  مجبوری ان بشی .. ای خدا خوش به حالش اصلا نگران نبود حالا اگه من بودم امتحانه زیست از نگرانی مرده بودم چه برسه به اینکه ان شم .

دلم واسه زهرا تنگ شده وحشتناک دلم میخواد بابهام حرف بزنه ارومم کنه ولی ن نشده تا حالا... امروزم اصلا با ناهید حرف نزدم یعنی اصلا نمیدونم چمه دلم میخواد فقط خود باشم (خودم تنها که نه ... ) چه قد دارم زر میزنم نه؟ بگو اینا چیه داری مینویسی ئولی من دارم واسه خودم مینویسم فقط خودم اما وجدانا ارومم میکنه همین شرو ورا

وای عزیزم الان اهنگه عزیزم اومد با صدای بهترینم ... دلم گرفت یهو کاش خودش واقعا اینجا بود نه صداش (سال سال این چن سال .... سه روزه رفتی کجایی؟؟ سه روزه ازت بی خبرم .. چرا اینجوری میکنی؟) دلم میخواد حرف بزنم ولی نمیدونم از چی بگم ....

دیگه گریمم نمی یاد ... واسم دعا کنین

اینم از امروز

وای سرم

همیشه پیشونیم درد میگرفت یا پشت سرم(وقتی زیاددرس میخوندم) اما الان کل سرم از شرق به غرب و از شمال به جنوب و کشیده شده به شمال غربی و جنوب غربی واییی واسم دعا کنین خوب شم ... دیروز نشستم عین سگ خوندم و موقع استراحتم در عرض 10 مین میومدم نظرامو چک میکردم همش منتظر یه نفر بودم ولی خوب واسم نظر نذاشته بود مثل اینکه واقعا میخواد تنها باشه اخه من گناه دارم  من باید چی کار کنم؟ به اون حق میدم چون هر ادمی نیاز داره که یه مدتی رو واسه خودش باشه ولی من .. من حتی تنهاییام رو با وجود اون  سر میکنم ... چرا من اون قد عریبم که تو تنهایی هاش نباید جایی داشته باشم مگه ما یکی نشدیم؟ مگه ما همه چیزمون یکی نبود؟؟؟؟ پس چرا؟

 اصلا نمیتونم درس بخونم ولی نشستم خوندم عین سگگگگگگگگگگگ خوندم ولی هیچی نفهمیدم فقط خوندم هیچی نفهمیدم دیشب تا ساعت 130 بیدار موندم ساعت 4 هم بلند شدم  دیگه داشتم دیوونه میشدم سر جلسه با اینکه درست بلد نبودم هر چی به ذهنم رسید نوشتم هر چی ولی واقعا خوب دادم خانوم که نیگاش کرد یه 25/ بیشتر غلط نداشتم .. به هر حال دینی بود دیگه .... من عادت دارم درسامو با اهنگ میخونم همیشه باید یه چیزی در گوشم باشه تا یاد بگیرم اکثر مواقع هم امید میذاشتم ولی دیروز هر کاری کردم به محض اینکه صدای امیدو میشندیم احساس میکردم قلبمو بر میدارن میندازن رو زمین با پا لهش میکنن وای خدا .... دلم میخواد باهاش حرف بزنم ببینم چشه نمیتونم دیگه اینطوری بودنو تحمل کنم ... امروز ساعت 8 نشستم ساعت 830 برگمو دادم خودمو ناهید و سحر نشستیم منتظر اینکه صذیقه برگه های عربی گندو رو بهمون بده (معنی درس 10) شد ساعت 9 .. تصمیم گرفتیم پیاده بیایم خونه (برو بچ رفتن کافی)‌ ساعت یه ربع به ده منو ناهید دم دره ویرایش بودیم سحرو طاهره هم رفتم یه چیزی رو کپی بگیرن .. منو ناهید رفتیم من یهویی تصمیم گرفتم دوباره چک کنم نشستم رو یه سیستم چکیدم بلند شدم ناهید اومد به جام نشست  ... اومدم برم دیدم صدای طاهره و سحر و یه بوی میاد (!!!!!!!!!) وایسادم ببینم کین سحر اومد تو نشست رو یه سیستم بعد طاهره اومد با بی افش خیلی جالب بود خیلی ریلکس جلوی ما یه سیستم گرفتنو نشستن با هم و هرهر خنده و کیف و هال .... منو ناهیدم به هم نیگا کردیم زدیم زیر خنده (جدی نگیرید اگه میخندم از رو لبم فقط معلومه) منم اصلا حالو حوصلشونو نداشتم(اکسپت ناهید و سحر جونم البته) بلند شدم اومدم خونه مامانو مهدیه خونه بودم منم خستم بود از ساعت 10 خوابیدم تا 1045 مامان اومد بیدارم کرد که میخواد بره اداره اون که رفت دویدم ان شدم ناهید بودش اونم عصبانی اونم با من دعوا کرد میبینید شانس منو؟  اخه دیروز یه نفر بهم گفت که به ناهید بگم فردا ان شه کارش داره ناهیدم  نشسته هنوز نیومده (منه بیچاره) هیچی نگفتم منم اونم اومد منت کشی بعدشم گفت که اومد  یهویی این دی سی شد تا یه 15 مینه بعدش کانکت نشد رفتم دیدم دوباره ناهید خانومم ناراحته میگم چته میگه نه تو نه اون جوابمو نمیدین (!)‌ دوباره دیسی شد دوباره رفتم گفت میخام برم

منم بای بای کردم اومدم (هنوز خبری نشد از اون ) ...

حالا هم ساعت 4 عصره خالم اینجاس دختر خاله عزیزه کوچولومم لالا کرده مامانی و خاله هم دارن هی حرف میزنن و میخندن (خوش به حالشون)منم دارم هاکان گوش میدم "عاشقه دیوونه" ای خدا .... دلم میخواد کانکت شم ببینم میلی چیزی ندارم ازش ولی چه کنم که مودم عزیزه من صداش تا 7 تا خونه اون ور تر میره (با اینکه مثلا رو افه)‌.. واسم دعا کنین اگه وضع اینطوری پیش بره قید نمره خوبو از عربی باید بزنم چون باید بشینم خرخونی کنم ولی اصلا نمیتونم ....

دیروز بعد از نماز مغربم دلم هوای سمیرا رو کرد بهش زنگ زدم اروم اروم گریه کردم وقتی حرف میزد ولی نفهمید که غمو غصه دارم اصلا نفهمید دارم گریه میکنم .. دلم میخواد برم ببینمشون ولی ازمون خیلی دورن عزیزم ...... با سارا هم حرف زدم اونم داش خرخونی میکرد خوش به حالشون وقتی صدامو شنیدن کلی دادو بیداد و هورا و جیغ کشیدن حتی زنداییمم داد کشید منم الکی واسه خالی نبودن عریضه جیغ کوتاه کشیدم( فکر نکنید از قبیله هومبا هستیما نه  نسبتیم با اپاچیا نداریم ولی هر وقت بعد از مدت زیادی همو میبینیم اونا جیغ میکشن منم میکشم دیگه ) ( تو روحمی تو جونمی تو قلبمو تو خونمی خدای مهربونه من عشق تو توی خون من .... )

دلم میخواد با ناهید حرف بزنم ولی الان خوابه احساس میکنم دلم واسش تنگ شده هم واسه ناهید هم واسه ....

با این عربی مزخرف چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حاضرم 10 تا جغرافیا بدم ولی یه بار عربی ندم .... مامان

دیروز چن بار تصمیم گرفتم زنگ بزنم بهش ولی یادم به اون دعوای وحشتناک افتاد ولی کاش ....

 

اهههه نیم ساعت گذشت میدونی چرا؟ رفتم واسه بابایی یه کتاب پیدا کنم ای سی دی ال فکر کردم زیر تختمه اون ته وبد رفتم همه خوشخابو پتو و همه رو برداشتم از بالا رفتم پایین(!)‌ میبینم نیس ولی دیدم یه چیزی خاک خورده وحشتناک دیدم گیتار عزیزمه (اخی) بهم میخندین نه؟ ادم گیتارشو فراموش کنه ؟ یهو یاده پارسال تابستون افتادم داشتم سمفونی 9 بتهون و یاد میگرفتم که ولش کردم (اه) میخوامش  الا بعده کلی گشتن میبینم تو کمدمه ضد حال(ظد هال) وحشتناکی بود واقعا ..... دستم زخم شد با این تخته نکبتی ..... دیگه حال ندارم

برام دعا کنین

بای بای

سلام

نمی دونم خوشحالم یا ناراحت

امروز نمیدونم روزه خوبی بود یا نه خیلی چیزا رو دیدم و به خیلی چیزا هم رسیدم ....

امروز امتحان شیمی داشتم و مثل همیشه مثل ... نشستم خوندم واقعا دیگه دیشب مغزم داشت سوت می کشید اما خوب خیالم راحت بود چون مستر طرب امتحاناشونو همیشه اسون می گرفتن منم به خیال اینکه آسونه خیالم تخت بود که نشستم اولین شب ارامشو دیدم  حتی اپم کردم دیروز .. ولی امروز ... وای وقتی امتحانو اورد گذاشت جلوم اولش کلی ذوق کردم اخه خیلی خوب بود صفحه اول رو که کامل نوشتم رسیدم صفحه دوم دوتا سوال آخرو با تردید نوشتم جاتون خالی رفتم سومی..... وای اصلا نمی دونم چی نوشتم

هی مییومد بالا سرم(دبیر عزیزم) خانوم ... خیلی اسونه نه سوالام خیلی با حاله نه؟ منو میگین داشتم خفه میشدم اولین بار بود چنین امتحانی رو میدادم جونم بالا اومد ... خدا نصیبتون نکنه وای .... مردم ولی دیدم جونم عزیزتره زودی رفتم برگمو دادم اومدم بیرون دیدم همه کشتی هاشون غرق شده چن نفری هم داشتن گریه میکردن(خودمونیم یه ان خوشحال شدم که همه بد دادن .) رفتم یه گوشه کز کردم و دلم به حال خودمو اون همه خوندن سوخت تا ناهید جونم اومد بیرون از من بد تر بود داش میزد زیر گریه‌(الهی بمیرم) اصلا بودن اونجا واسم خفقان آور بود(!) منو ناهید با طاهره و سحر اومدیم بیرون رفتیم تو کوچه( حالا از بس مدرسمون کوچه داره ) یهو یادم افتاد که الان کلاس زبان داریم وای دیگه از این چی بد تر میشه ؟ ها؟ به طاهره و سحر گفتم شما برین من دیر میام کلاس اصلا حال و حوصله شو ندارم (ای صواب کردم طاهره کلی دعام کرد ... ) اونا رفتن منم با ناهیدم رفتم سی ان نمیدونم چرا رفتم شاید مریض بودم نه؟ اخه پسر خالمو  اونجا دیدم (اه) من وایسادم پیش ناهید اونم کاراشو انجام داد ولی مثل اینکه کار محرمانه زیاد داشت واسه همین من دیگه زود اومدم ... رفتم این همه راهو پیاده زبانکده حالا اینا همه به کنار  یه صحنه ای دیدم که حالم بهم خورد اولش فکرکردم اشتباه میکنم ولی خوب دیدم که نه راس بوده (بگو چرا یه نفر هی به ناهید میگفت با بعضیا نباشه ) حالا جالب اینجا بود هر کی دیگه بود کلی حاشا و از این حرفا میکرد این یکی نه بابا کلی هم خوشش اومده بود .... ولش کن دیگه نمیخوام حالم بد تر از این شه ... رفتم بالا دیدم مستر کاظمی هم هنوز نیومده (خوب که من 45 مین دیر رفتم ) ... بلاخره اومد . کلاسمونم خوب بود کلی خندیدیم من از خنده های اقای کاظمی خندم میگرفت دو بار هر کاری کرد نتونس جلوی خودشو بگیره خیلی خنده دار میخندید ... در کل خود کلاسه خوب بود بعدشم تو اون ظهر با اون آفتاب بابا جونم نتونستن بیان منم مجبور شدم پیاده با اون دوتا راه بیفتم ... بعدشم که رسیدم خونه از گشنگی و خستگی و گرما زدگی داشتم هلاک میشدمولی خوب مگه میشد واسه ناهید جریانو تعریف نکنم؟ همون ساعت 1 ظهر زنگ زدم به ناهیدو همه چیو گفتم واسش .... حرفام که تموم شد احساس کردم حالش زیادی خوب نیس ... بهم گفت که امروز چی شده .. بعدشم گفت که انگار کسیو دیده خیلی دلم واسش سوخت با تموم وجودم میتونم درکش کنم .. میدونین اون مجبور شده کاری رو بکنه که حالا واسه یه نفر نگرانه ولی با این کارش به خودش لطمه میزنه ... خدا اخر عاقبت همه ما رو ختم به خیر کنه

مامانم دوباره داره صدام میزنه بهتره برم که الان ....

 

سلام

بخشین اگه چن مدتی نیومدم

قول میدم زوده زود اپ کنم

موفق باشین

 

 

جالب ترین خطای چشم

آیا می توانید نقاط سیاه را بشمارید؟

 

 

 

آیا خطوط افقی موازیند یا نه؟

 

 

 

 

این فیل چند تا پا داره؟

 

چند چهره در این تصویر می بینید؟

 

 

آیا می توانید در عکس زیر 4 گرگ ببینید؟

 

 

In the picture below, do you see a face and the word liar?

 

 

 

در عکس زیر به نظر میرسد دایره وسط سمت چپ بزرگتر از دایره وسط سمت راست باشد اما این طور نیست و با هم برابرند

 

در عکس زیر آیا مار پیچ می بینید؟

!!اما نه دوایر متحدالمرکزند

 

!برای چند لحظه به نقطه سیاه وسط عکس زیر خیره شوید.خواهید دید که هاله دور آن از بین خواهد رفت

آیا می توانید در تصویر زیر سگ را ببینید؟

 

 

برای 30 ثانیه به حباب سیاه لامپ زیر خیره شوید سپس ناگهان نگاهتان را به قسمت سفید مانیتور یا یک صفحه سفید دیگر بیاندازید.یک لامپ نورانی را جلو چشمان خود می بینید

فکر می کنیدچند رنگ در این تصویر به کار رفته؟تنها سه رنگ!سفید -سبز و صورتی .اما بنظر می رسد دو نوع رنگ صورتی بکار رفته

 

 

!پله پایان ناپذیر

 

 

در تصویر زیر یک جمجمه می بینید یا یک زوج جوان؟

 

مثلث غیر ممکن

 آیا تصویر زیر می چرخد و موج میزند؟

 

 

به نقطه خاکستری وسط تصویر زیر نگاه کنید.سپس سر خود را عقب و جلو ببرید. به نظر می رسد که دوایر می چرخند

 

 

فکر می کنید می توانید چنین چیزی بسازید؟

 

 

به مدت یک دقیقه به تصویر زیر خیره شوید بدون اینکه چشمان خود را حرکت دهید.سپس ناگهان نگاه خود را به صفحه سفیدی بیاندازید.چه می بینید؟

 

 

آیا دو خط ارغوانی موازیند یا نه؟

اگه گفتی

این حرفها رو به ترتیب عدد بچین

۳S                9 R

6E                           1T                    10I

۷K                    2O

۴A                8A                  5R

گریه

                             گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

                                      گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

 

 

تو باهوشی؟


این ۴ سوال رو باید  سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری، حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی.



آماده ای؟







برو پایین تر.....









سوأل اول :

فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟















پاسخ:

اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.



سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی.

برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی.











سوأل دوم:

اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟















جواب:

اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟(



شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟



سوأل سوم:

ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید.



















عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. 1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟



















به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است.

باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید.

مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!













پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-
Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم پنجمی چیه؟









جواب:
Nunu؟













نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.



بابا ایول، مارو باش رو دیوار کی داریم یادگاری می نویسیم. آبرومونو بردی که بابا.

تو باهوشی؟


این ۴ سوال رو باید  سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری، حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی.



آماده ای؟







برو پایین تر.....









سوأل اول :

فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟















پاسخ:

اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.



سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی.

برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی.











سوأل دوم:

اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟















جواب:

اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟(



شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟



سوأل سوم:

ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید.



















عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. 1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟



















به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است.

باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید.

مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!













پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-
Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم پنجمی چیه؟









جواب:
Nunu؟













نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.



بابا ایول، مارو باش رو دیوار کی داریم یادگاری می نویسیم. آبرومونو بردی که بابا.


این ۴ سوال رو باید  سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری، حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی.



آماده ای؟







برو پایین تر.....









سوأل اول :

فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟















پاسخ:

اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.



سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی.

برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی.











سوأل دوم:

اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟















جواب:

اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟(



شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟



سوأل سوم:

ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید.



















عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. 1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟



















به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است.

باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید.

مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!













پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-
Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم پنجمی چیه؟









جواب:
Nunu؟













نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.



بابا ایول، مارو باش رو دیوار کی داریم یادگاری می نویسیم. آبرومونو بردی که بابا.

دلم گرفته

سلام

الان دیگه بغضم میترکه

یکی به داد من برسهههههههه

 

پاورقی

ای کسانی که مامور خاک کردن من هستید، مرا در تابوتی سیاه بگذارید تا بدانند که سیاه بخت بوده ام ، دستانم را بیرون بگذارید که بدانند با خود چیزی نبرده ام ، چشمانم را باز بگذارید که بدانند چشم انتظاری کشیده ام ، قالب یخی بر سر من بگذارید که با اولین طلوع آفتاب آب شود و به جای مادرم گریه کند...

 

سلام

من مریم ۱۶ سالمه

این بلاگو فقط به این دلیل ساختم که خالی شم ..........

لطف کنین با نظراتون مرحمی باشین رو دل خستم.

پاورقی

ای کسانی که مامور خاک کردن من هستید، مرا در تابوتی سیاه بگذارید تا بدانند که سیاه بخت بوده ام ، دستانم را بیرون بگذارید که بدانند با خود چیزی نبرده ام ، چشمانم را باز بگذارید که بدانند چشم انتظاری کشیده ام ، قالب یخی بر سر من بگذارید که با اولین طلوع آفتاب آب شود و به جای مادرم گریه کند...

 

سلام

من مریم ۱۶ سالمه

این بلاگو فقط به این دلیل ساختم که خالی شم ..........

لطف کنین با نظراتون مرحمی باشین رو دل خستم.

پاورقی

ای کسانی که مامور خاک کردن من هستید، مرا در تابوتی سیاه بگذارید تا بدانند که سیاه بخت بوده ام ، دستانم را بیرون بگذارید که بدانند با خود چیزی نبرده ام ، چشمانم را باز بگذارید که بدانند چشم انتظاری کشیده ام ، قالب یخی بر سر من بگذارید که با اولین طلوع آفتاب آب شود و به جای مادرم گریه کند...

 

سلام

من مریم ۱۶ سالمه

این بلاگو فقط به این دلیل ساختم که خالی شم ..........

لطف کنین با نظراتون مرحمی باشین رو دل خستم.

پاورقی

ای کسانی که مامور خاک کردن من هستید، مرا در تابوتی سیاه بگذارید تا بدانند که سیاه بخت بوده ام ، دستانم را بیرون بگذارید که بدانند با خود چیزی نبرده ام ، چشمانم را باز بگذارید که بدانند چشم انتظاری کشیده ام ، قالب یخی بر سر من بگذارید که با اولین طلوع آفتاب آب شود و به جای مادرم گریه کند...

 

سلام

من مریم ۱۶ سالمه

این بلاگو فقط به این دلیل ساختم که خالی شم ..........

لطف کنین با نظراتون مرحمی باشین رو دل خستم.

پاورقی

ای کسانی که مامور خاک کردن من هستید، مرا در تابوتی سیاه بگذارید تا بدانند که سیاه بخت بوده ام ، دستانم را بیرون بگذارید که بدانند با خود چیزی نبرده ام ، چشمانم را باز بگذارید که بدانند چشم انتظاری کشیده ام ، قالب یخی بر سر من بگذارید که با اولین طلوع آفتاب آب شود و به جای مادرم گریه کند...

 

سلام

من مریم ۱۶ سالمه

این بلاگو فقط به این دلیل ساختم که خالی شم ..........

لطف کنین با نظراتون مرحمی باشین رو دل خستم.